|
به نام خدا
سلام
سال نو بعد از 15 روز مبارک
شکر خدا کتاب "نام کوچک ستاره ها" هم چاپ شد.
حرف برا گفتن زیاد دارم اما همیشه ترجیح دادم سکوت کنم...
با یه غزل از کتاب "راس کدام جمعه ساعت ها زنگ می زنند" در خدمتم:
پاییز رخنه کرده به ذوق بهاریام
آواز مُرده در قفس بی قناریام
سرگشته پا گذاشتهام بر سر خودم
سیلم ، که از وجود خودم هم فراریام
جانم به لب رسیده از این روزهای تلخ
لبریز شوکران شده جام خماریام
باران شدم ولی در باغی که غنچههاش
لبخند میزنند به این سوگواریام
بیدم ، که پا به خاک سپردهست و سر به باد
پا بند یک سکون ، صد سر بیقراریام
o
بی تو فرار میکند از من غرور من
بغضی شکسته میماند یادگاریام
دنیای بی تو حیثیّتم را ربوده است
در معرض تهاجم بیاعتباریام
باید دگر به این منِ خسته کمک کنی
هرگز کسی بجز تو نیامد به یاریام■ |