پلاك7

شعرهای امیر اکبرزاده

 
اطلاع‌رسانی
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤
 

به نام خدا

سلام

دوستان عزیز همراه

فعالیت شعری بنده در فضای مجازی بیشتر متمرکز شده در «اینستاگرام» ، «فیس بوک» و «لاین» می‌باشد

برای همراهی بنده میتوانید از آی دی‌های زیر استفاده کنید:

instagram:

AMIR.AKBARZADEH59

 

LINE ID:

amir.akbarzadeh59


 
 
خط بکش...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
 

ماه! با جزر و مدی بر روی دریا خط بکش

غیر من دور همه دیوانه‌ها را خط بکش

پُر شده از حاشیه این دفتر بی‌عاقبت

با شهابی از تبسم روی یلدا خط بکش

پاک‌کن از ابر داری که نوشتی به غبار

هرچه می‌خواهی به هر آیینه حالا خط بکش!

می‌شود از هر مسیری رفت و به مقصد رسید

بین هر نقطه فقط در این معمّا خط بکش

پیش تو تقدیر فهرستی‌ست از شادی و غم

روی هر چیزی نمی‌خواهی تو، تنها خط بکش

قرن‌ها دیوانه‌بازی دیده‌ای ماه عزیز!

لطف کن به خاطر من روی آن‌ها خط بکش

من پلنگی نیستم که با خیالت سر کُنم

دور هر برکه که در نقشه‌ست پیدا خط بکش

این غزل مشق شب من بود در دیوانگی

باب میلت نیست هرجا زیر آن‌ را خط بکش ■

 

#امیر_اکبرزاده


 
 
دوباره دل پر از غم شد....
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 

به نام خدا

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

 

باد زد موی پریشان تو را ریخت به هم

زخم پیدا شد و حال دو سرا ریخت به هم

لشگری از اُسرا پشت سرت صف بسته

نظم این لشگر اگرچه همه جا ریخت به هم

صوت قرآن تو در هلهله‌ها اوج گرفت

بعد از آن شهر به دنبال صدا ریخت به هم

گرچه از هر طرفی بر تو یورش می‌آورد

پیش لبخند تو اعصاب بلا ریخت به هم

سنگ بر ساحت پیشانی تو چنگ انداخت

نقش در آینه‌ی آینه‌ها ریخت به هم

اکثرن پیش اقلیّت تو در اقل‌اند

راه حل تو حساب همه را ریخت به هم

زنی از قافله‌ات خطبه‌ی زیبایی خواند

کاخ اوضاع تمام اُمرا ریخت به هم

قطعه‌ایی از سر تو ساخته بودند به نی

قافیه خون شد و فکر شعرا ریخت به هم


از کتاب "عطش زیر چتر باران" 

 

 


 
 
نمایشگاه 91
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
به نام خدا
کتاب امیر اکبرزاده پروانه های کولی
به امید خدا امسال با دو کتاب جدید و در مجموع با هشت کتاب در نمایشگاه حضور دارم.

کتاب " پروانه های کولی" مجموعه غزل سالهای 83 تا 86 بنده / دفتر شعر جوان
و
کتاب "تمام آدم ها یک خواب می بینند" / سوره مهر

این دو مجموعه شامل غزلهای عاشقانه و موضوع آزادم هستند هرچند خیلی از کارها در ممیزی محترم(!) دچار حذف یا اصلاح شد اما شد!!

کتاب های دیگرم هم عبارتند از:

"عطش زیر چتر باران" / آرام دل

"تو ماه می روی" / فصل پنجم

"در پیله ام چراغانی ست" / بوستان کتاب

"نام کوچک ستاره ها" / نشر شاهد

"چراغ پنجره ها روشن است" / آرام دل

"راس کدام جمعه ساعت ها زنگ می زنند" / آینده روشن

 


 
 
چه دیر ...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

به نام خدا

سلام

چه‌گونه بی‌خبری از جهان جانکاهم؟

نمی‌رسند مگر نامه‌های گهگاهم؟

خیال من به تو قد می‌دهد، همین کافی‌ست

نمی‌رسد به تو وقتی‌که دست کوتاهم

غروب تازه طلوع غم غریبان‌ست

چه دیر با شب من آشنا شدی ماهم!

به سمت مقصد، یا جاده‌ها کِش آمده‌اند

و یا هنوز منِ خسته اوّل راهم

فقط نه این‌که دل من گرفته، می‌بارم

گرفته بی‌تو دل ابرهای دنیا هم!

من و تو ساکن یک پیله بوده‌ایم امّا

بدل شدی تو به فریاد، من هنوز آهم

زیادی از سر من، چون نخواستم جز این

مرا ببخش اگر از تو کم نمی‌خواهم! 

 

از کتاب "تو ماه می روی"


 
 
عطش...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

 

به نام خدا

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)

بالاخره مجموعه ی «عطش زیر چتر باران» که شامل غزل های عاشورایی من هست تو بهترین زمان ممکن توسط انتشارات آرام دل چاپ شد. امیدوارم این عرض ارادت مقبول حضرتش قرار بگیره. 

عطش زیر چتر باران امیر اکبرزاده


 
 
سر سال از محرم آفریدند...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

به نام خدا

 

السلام علیک یا سید الشهدا

 

برای‌امام‌حسین(علیه‌السلام)

 

چنگ در گیسوی نسیم زدی زلف نیزارها پریشان شد

نی نوایی غریب را سر داد هرچه سر بی‌خود از گریبان شد

شعله بر بند‌بند نی افتاد، ناله در نای‌نای وی پیچید

آتش از شرم تا دهان وا کرد جمله‌هایش شرار عصیان شد

شعله از خاک قد کشید به اوج، اشک از بغض آسمان جوشید

آسمان چشم‌های خود را بست، پشت دستان دود پنهان شد

سر به سر نی، نوای غم سر داد، شعله سرگرم شد به رقصیدن

چنگ، آتش به پرده‌ای انداخت که درآن پرده‌‌ها نمایان شد ...

آتش از آه نی زبانه کشید تا رگت لب گذاشت بر لب وی

باد در نی دمید آتش‌ناک، آهش از آن به بعد سوزان شد

شعله بر دامن نی افتاد و پیرهن چاک کرد از غم، ابر

ابرها گرچه سخت باریدند، نای نی خشک تر ز باران شد ■


 
 
گم شدم...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
 

به نام خدا

 

در شب زلف تو گم کردیم راه خویش را

دربیاور از گریبان روی ماه خویش را

تا درآرم از دل هر کوه صدها بیستون

با تب فرهاد راهی سازم آه خویش را

من همان خورشید مغرورم که بعد از هر غروب

در گریبان تو می‌یابم پگاه خویش را

سر به زانویت نهاده این پلنگ بی‌قرار

تا معیّن کرده باشد وعده‌گاه خویش را

حک شده نام تو بر پیشانی تقدیر من

می‌برم همراه خود شرح گناه خویش را

در خودم می‌یابمت مثل بهشتی گم‌شده

گم کنم آن لحظه‌ای که واحه‌واحه خویش را


 
 
شبیه شدیم...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠
 

به نام خدا

 

سلام

 

یه غزل از کتاب "تو ماه می روی"

 

 

به سرنوشت غم‌انگیز هم شبیه شدیم

درون پیله‌ی شادی به غم شبیه شدیم

نه تو در آینه من هستی و نه من تو... آه

به هم چه‌قدر مه‌آلود و کم شبیه شدیم

به تنگ آمده‌ایم از حضور یک‌دیگر

کنار هم به دَم و بازدم شبیه شدیم

نداشت زندگی ما بدون عشق دوام

به ضربه‌ای به دو تا میخ خم شبیه شدیم

مسیر خانه‌ی ما در عبور زلزله بود

به خانه‌خانه‌ی ویران بم شبیه شدیم

دو آشنا که غریبه شدیم در این راه

به شهر غربت هم هر قدم شبیه شدیم

بگو بنوشم و بامن بنوش حالا که

برای هم به دو تا جام سم شبیه شدیم


 
 
نمایشگاه کتاب 1390
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نام خدا

 

سلام

 

امسال به امید خدا با 5 کتاب در نمایشگاه هستم:

 

"تو ماه می‌روی" انتشارات فصل پنجم

"در پیله‌ام چراغانی‌ست" انتشارات بوستان کتاب

"راس کدام جمعه ساعت‌ها زنگ می‌زنند؟" انتشارات آینده روشن

"چراغ پنجره‌ها روشن است" انتشارات آرام دل

"نام کوچک ستاره‌ها" نشر شاهد

 

متاسفانه دو تا کتاب دیگه‌مم به نمایشگاه نرسید.

 

 


 
 
تازه نمی فهمـ ...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
 

باید خبر را بی‌خبر باشی بفهمی

در انتظارش پشت در باشی بفهمی

حال مرا وقتی که در فکر تو غرقم

از من مگر دیوانه‌تر باشی بفهمی

آیا چه می‌دانی از این خاکستر سرد؟

در عشق باید شعله‌ور باشی بفهمی

یک‌ـ‌دو قدم نه... شعر را باید که وقتی

یک عمر با من همسفر باشی بفهمی

بیهوده فرزندم نمی‌خوانم غزل را

حس مرا باید پدر باشی بفهمی

بهتر که با من نیستی هم‌درد، هرچند

تازه نمی‌فهمی اگر باشی بفهمی!

چیزی نمی‌فهمی تو از این داغ‌نامه

حرف مرا باید جگر باشی بفهمی


 
 
آه... دوستان...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

 

به نام خدا

سلام


از خودم دلگیرم، آن‌گونه که از من دوستان

آه از این دوستان، این دوست ـ دشمن دوستان

دشمن من! دوستت دارم که با من دشمنی

دوستم دارند وقتی مثل دشمن دوستان

هیچ‌کس در حقّ من یک لحظه کوتاهی نکرد

دوستی کردند تا با نحوه احسن دوستان

غیر نامردی جواب مردی از آنان نبود

بی‌خودی دارم توقع من از این زن‌دوستان

دشمنم سوزاند و رفت و بعد از آن تا آمدند

آتش از خاکسترم کردند روشن دوستان

بر تن من زخم‌هاشان کاری آیا بُرده پیش؟

در کنار نعش من ماندند با ظن، دوستان

شاعرم، دریای نورم نم نخواهد داد پس

نادری گوهر نخواهد برد از این هندوستان 

 


 
 
«...یا...»
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

به نام خدا

 

سلام 

یا حسین

 

یا لحظه ایی نباید شد یار با سر تو

تا این‌که داشت بر نی دیدار با سر تو

یک‌بار دیگر آن قوم، یک‌بار دیگر آن حُکم

قرآن به نیزه کردند این‌بار با سر تو

از پیکرت ربودند آن پاره پیرهن را

بستند بر سر نی دستار با سر تو

با سنگ‌های کینه سر را نشانه رفتند

انگار ادامه دارد پیکار با سر تو

فریاد تو زمین را «دارالقیام» تو ساخت

تا آسمان کِشد قد این دار با سر تو

پامال شد حقیقت، محراب گشت گودال

تاریخ شد دوباره تکرار با سر تو

مثل چراغ خورشید بر نیزه می‌درخشد

تا که شود جهانی بیدار با سر تو

 


 
 
آسمان
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩
 

 

به نام خدا

 

پشت این آسمان چه می‌گذرد؟ این زلال همیشه در جریان

ای فرشته! مرا به آن لحظه، به همان صبح تازه برگردان

رنگ این آسمان همان رنگ‌ست، حسّ من، نه! ولی همان حس نیست

حسّ من سال‌هاست بارانی‌ست، مثل این سال‌های سرگردان!

بارها سعی کرده‌ام شاید بشود خو کنم به این برهوت

با دلش تا کند چه‌گونه؟ چه‌طور؟ آن‌که بی‌چتر رفته در باران!

بارها خواستم که مثل خودم باشم و مثل تو فرشته شوم

به کسی چه، که بال می‌روید به روی شانه‌های یک انسان!

بارها خواستم... ولی افسوس، قسمت من نخواست پر بکشد

تو همان صبح، خواستی و شدی... تا گذشتی ز زندگی آسان...

 


 
 
انسان
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
 

به نام خدا

 

حق‌داری از من بترسی

تو ماهِ کاملی

من یک گرگ‌نما


 
 
رویا
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
 

 

به نام خدا


سلام


بیا با پای پیاده تا ته دنیا بریم

امروزُ توشه کنیمُ تا خودِ فردا بریم

واسه ما جایی نداره شهرِ سایه‌های کور

بیا تا دیر نشده همسفر از این‌جا بریم

میگه ساعت که داره میگذره لحظه‌ی عبور

دیگه پابه‌پا نکن پاشو همین حالا بریم

مقصدِ جاده‌ی ما رسیدنه هرجا باشه

حالا فرقی نداره پایین بریم... بالا بریم

وقتی با هم‌دیگه‌ایم چه غصّه از دوری راه؟

اون راهی دوره که حتا یه قدم تنها بریم

اگه بسته‌س به روی ما همه‌ی درا ولی

باز می‌تونیم از درِ پنهون یه رویا بریم

جای دوری نمی‌خواد بریم... بیا کنار هم

یه خیابونُ قدم‌زنون تا انتها بریم

 


 
 
عشقِ من صلح!
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
 

 به نام خدا

 

سلام...

بمیرم برا دلت، این روزا تنگه، عشقِ من

 

دنیا با هرکی یه جور بر سرِ جنگه، عشقِ من

 

تو می‌خوای سهم همه از این جهان یکی باشه

 

امّا چار فصلِ خُدا مگه یه رنگه، عشقِ من؟

 

دیگه اون کسایی که سهما رو قسمت می‌کنن

 

دست‌شون امروز رو ماشه‌ی تفنگه، عشقِ من

 

هرکی سهم بیش‌تری می‌خواد باید بجنگه سخت

 

بیش‌ترش مال کسی‌یه که زرنگه، عشقِ من

 

این روزا خیلیا دنبالِ یه ذرّه بیش‌ترن

 

کم‌ میاره اونی‌که اهلِ درنگه، عشقِ من

 

نمی‌دونم چرا این حرفا رو با تو می‌زنم؟

 

نمی‌دونم؟ مگه که اربابِ جنگه عشقِ من؟!

 

بذار دنیا به کار خودش سرش گرم باشه

 

یه پای این قضیّه همیشه لنگه، عشقِ من

 

تو فقط سهم منُ خودت رو از دنیا بگیر

 

سهم آینه‌ها همیشه گرچه سنگه، عشقِ من

 

تو بَزَک کنُ میون این همه زشتی برقص

 

بذار دنیا ببینه چه‌قد قشنگه عشقِ من!

 

 


 
 
بی مقصد این سوار به جایی نمی‌رسد...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

به نام خدا

سلام ...

 

بی مقصد این سوار به جایی نمی‌رسد

 در جاده‌ی غبار به جایی نمی‌رسد

 وقتی مسافر از خطر جاده ترس داشت

 معلوم بود کار به جایی نمی‌رسد

 وقتی که پایِ بسته، پر باز دارد، آه

 پرواز این شکار به جایی نمی‌رسد

 جایی که مُرده شوق شکفتن درون خاک

 با سعی خود بهار به جایی نمی‌رسد

 ابری که شأن دریا را کم شمرده است

 بی کسب اعتبار به جایی نمی‌رسد

 فریاد اگر که روی زمین ناشنیده ماند

 حتی فراز دار به جایی نمی‌رسد

 عاشق دلی که از قفس سینه پر زده‌ست

 دیوانه در حصار به جایی نمی‌رسد

 مرد عمل به بازوی خود تکیه می‌زند

 چون کار با شعار به جایی نمی‌رسد

 باید جهان درون خودش حرکتی کند

بی «سعی» انتظار به جایی نمی رسد


 
 
داره می میره تو این قصه مجنون...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
 

به نام خدا

سلام

فقط اومدم که بعد از عمری به روز باشم

همین .... برای صلح

 

شعبده باز،

دست در کلاهش بُرد

تفنگی بیرون آورد

و به خودش شلیک کرد...

همه دست زدند

به‌جُز

مردی که از روی زمین

خون‌ها را پاک می‌کرد...

 


 
 
به صحرا شدم عشق باریده بود...
نویسنده : امیر اکبرزاده - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

به نام خدا

 سلام


می خوانمت آرام امّا بی قراری

هرچند بر لب خنده داری... سوگواری

آلوده با من شد نگاهت دشمنِ دوست

می بینم اکنون با گذشته فرق داری

قلبِ که دارد می تپد در سینه ی تو؟

کنده کدامین عاشق آن را یادگاری؟

یا شانه ات جایی برای دشنه دارد

یا برنمی آید ز دست زخم کاری

جایی نداری تو... نه در صحرا... نه در شهر...

ابری ولی باید درون خود بباری

ای دشمن مظلوم من! می بینم امروز

در آستین تنها تو داری دست یاری

یادی نخواهد کرد با این وضع از ما

حتا خیال شعر، روزی روزگاری

این روزها ای عشق مثل شعر گشتی

بازیچه ی یک مشت طفل شیرخواری


 
 
← صفحه بعد